شما فکر میکنید چند نفر گنهکار در کشور وجود داشته باشه؟!

 

"رعایت مقررات دولت جمهوری اسلامی واجب شرعی است

و تخلف آز آن گناه می باشد."

امام خمینی (ره)

 

این سخن گهربار امام راحل ره رو

دیروز در پوستری که به دیوار یکی از سازمانها بود دیدم و خوندم.

وصد البته لختی به مفهوم اون تامل کردم.

حالا از شما می پرسم...

با توجه به این فتوای ارزشمند

 شما فکر میکنید چند نفر گنهکار در کشور وجود داشته باشه؟!

 

 

 

دلهای بهاری...

 بهار من
امشب تا صبح بیدار می نشینم و برای برگشتنت مثنوی باران می خوانم.

فردا که تو می روی و روزهای گرم می آید تنها دلخوشی من
 شمردن ستاره هایی می شود که به خوابهای تو می سپارم.
 چشم هایت را ببند؛ببین چقدر برای خوابهایت لالایی آورده ام و برای شبهایی که نیستی چقدر ستاره چیده ام.
کاش می گذاشتی تمام راهی را که می روی با تو بدوم و رو به قبله ی تو سجاده ام را پر از خواب یاس و نارنج کنم.
بهار من از فردا تا اول سال نو تقویمم را پر می کنم از بوسه هایی که برای تو کنار می گذارم و همراه با ماهی قرمزهای کوچک برای برگشتنت دعاهای خیس.
مثل تمام فصل هایی که قد می کشند و به تو می رسند.
برای شبهایی که نیستی دلم فقط باران می خواهد.

آری...

بهار هم آرام آرام می رود
تاخود را به تن تب دار تابستان بسپارد
اما آنچه مهمتر است اینکه
تا بهاری دیگر
دلهای  خود را
بهاری نگه داریم...

 

پرواز کن ...

 

پرواز کن...

 آن گونه که می خواهی

 وگرنه

 آن گونه که می خواهند پروازت می دهند...

 

عکاسی از پرواز پرندگان (19 عکس)

 

 

 

 

دل در  بند شد  اول  سپس افتاد مشکلها

 

در این زندان اشک آلود و این دنیای وانفسا 
 که دل غرق غم و حیران  از آن والای   ناپیدا

 بود باقی دل  پر  غم   به  یاد   نازنین  شیدا
 که دل در  بند شد  اول  سپس افتاد مشکلها

 فغان دل به پا خیز و بزن  فریاد  وصل  دل 
 که من مسخ از کمال یا ر گشتم  اندراین دنیا

 می ناب تو ای  ساقی  نباشد  بر دلم مرهم    
 که از آن برتر آمد  باز کمند  نرگس  آن شیدا

دو صد افسوس و صد فریاد و  حسرت  باد 
شراب وصل و پیمان رفت وآتش مانده دردلها

 نمی دانم که از بهر چه فریاد و فغان در دل
فرو خوردم غم دل را از آن یوسف به محفلها

 ز شرمم بود آن قفل دهان  یا  ترس  دلبرها    
 خجالت یا که وحشت از ره و رسمم به منزلها

 گلایه از خدا دارم در این دنیای   مشکل زا  
 چرا بر  من  نداد  او  قدرت    گفتار   دلبر  را

 

ارزش شور و عشق در زندگی

آیا تا به حال فکر کرده اید که اگر روزی عشق و شوری را بدست آورید

 که بوسیله ی آن دید تازه ای از زندگی برایتان باز شود و به طور کل

 عشقی حقیقی و پاک باشد تا کجا می توانید برای آن بجنگید؟

=========

می گویند روزی مردی در روزگاران قدیم در قبیله ی کوچکی زندگی می کرد.

آن مرد در کنار زندگی قبیله ای خود بوستان زیبایی را برای خود در نزدیکی محل

 سکونت قبیله اش بوجود آورده بود.بعضی ها آن بوستان زیبا را به مانند

 قطعه زمینی از بهشت توصیف می کردند. مرد علاقه ی زیادی به آن بوستان داشت.

شب ها در بوستن خود زیر نور مهتاب سر به خواب می برد و روزها با عطر خوش

 گلهایش از خواب بیدار می شد.طوری که بوستان به مانند معشوقش برای وی بود.

روزی یکی از قبایل به دلیل نزاع با قبیله ی مرد قصد حمله به منطقه آن ها را داشتند

. در آن روز به دلیل اینکه تعداد افراد قبیله ی مرد بسیار کم بود،

قبیله ی آن مرد قصد ترک محل سکونت خودشان را داشتند.

در آن روز همه از آن محل رفتند اما مرد در کنار بوستان خویش تا آخرین لحظه

 ایستاد و سرآخر در کنارش جان داد.

می گویند قبل از مرگ گفت:

خدایا عشقی راستین به من دادی،عشقی که برای اینکه در کنارش باشم

 از هیچ کس و هیچ اتفاقی می ترسم،حتی از سرنوشت.من از سرنوشت

 فرار نمی کنم،بلکه در مقابل آن می ایستم و این بزرگترین افتخار من است

 که برای ماندن با عشق خود از هیچ اتفاقی بیم نداشته باشم حتی از مرگ.

اگر ایمان دارید که عشقی حقیق را بدست آورده اید،

هرگز آن را از دست ندهید.

در سخت ترین اتفاقات و پیشامدها عقب نشینی نکنید.

بایستید چون دوستش دارید.

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 شعر از:"مهدی حمیدی"

 

 

 

موسیقی،صدای دوم خدا...

 

موسیقی در نگاه افراد مختلف،ویژگی های خاص خود را پیدا می کند.

در نگاه بتهوون موسیقی چنین است:

صدای غرش هوا،صدای خداست

موسیقی زبان خداست

موسیقیدان ها از همه ی مردم به خدا نزدیکترند،لب هایش را می خوانند

و به صدایش گوش می دهند،موسیقی و موسیقی دان این چنین است.

همانطور که ملاحظه کردید این توصیف زیبا و عارفانه ی یکی از نوابغ موسیقی

 دوره کلاسیک می باشد که بعد از همتایان خود همچون باخ،موتزارت،هندل و...

 در دوران اوج موسیقی، زمانی که موسیقی برای موسیقی نواخته می شد،

موسیقی را این چنین توصیف کرده است.

بسیاری از عارفان و فیلسوفان اعتقاد دارند انسان دارای دو بعد روانی است.

بعد اول،بعدی است که تمام دستورات را از ذهن گرفته و اجرا می کند.

اما بعدی دیگر نیز وجود دارد که فراتر از ذهن عمل می کند و رابطه ی مستقیمی

 با اراده دارد. نکته ی مهم اینجاست که موسیقی می تواند برروی

بعد دوم که تاثیر مستقیمی برروی اراده بگذارد و آن را تقویت کند.

موسیقی هرگز دروغ نمی گوید،می توانید از موسیقی

 برای بیان احساسات پاک خود به محبوب خود استفاده کنید.

 

"شنیدن  آهنگ های  اصیل و سنتی روح رو جلا میده

دعوتتون  میکنم از لینک روزانه دانلود کرده و لذت ببرید.

آهنگ  شب جدایی همایون شجریان و  آلبوم به یاد استاد

باصدای جناب  افتخاری رو گوش دادید حقیر رو هم یاد کنید

 

من که خیلی دوستش دارم شما رو نمی دونم !  "

 

حرفی بزن تا بمونی...

 

 

کاغذ سفيد رو هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشه کسي قاب نمي گيره ...

 براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت...

 

 

 

 

تصویری بدون شرح از غصه های من...

مدح  طنزگونه استاد...

   

با رخصت از اساتید بزرگوار

 

مدح استاد... اینم یه جور پاچه خواری

 

منت خدای را بی حد و حصر،که طاعتش موجب ازدیاد نمرات است و به هر گوشه ی چشمش نشان از مفاهیم.هر روز به شکوه سلطانی بر مسند استادی زند و گاه از روی تفقد،بر سر دانشجوی بیچاره دادی.هر که او را ذلیل خواند،چون مردگان اندر کفن است و هر که او را عزیز دارد،نانش در روغن.

مباد که طبع لطیف و ذهن ظریفش را جمال ناسازگار نگون بختی بیازارد،که از آن پس،آن بیچاره را نیم نگاهی حوالت است که بر دشمنانتان مرسد..

 

از دست  و  زبان  که  بر  آید                       آن همه تملق که استاد را سزاست

 

نمره هر کس را  خواهد دهد و آن کس را که او نخواهد،کس دادن نتواند.پاسخ دهنده هر سوال و ممکن کننده ی هر محال است.و آگر سوالی را پاسخ نگوید،نه از اندکی سواد است او را،که از برای صلاح است تو را که چه بسا صلاح تو در ندانستن و خود هیچ ندانی.پس بر  درگاهش ،کرنش چنان کن که او را سزاست و گر نه شادکامیت مبدل به عزاست.و در کلاس بیدار باش اگر چه شب را خفتن هیچ نیارسته باشی و هر چه او گوید از پیش دانسته باشی که حکیمی فرموده است :

 

در کلاس ای پسرک هیچ  مخواب         گر چه خواب است، گهی، استاد هم

 

باری...

سخن گفتن در باب کرامتش نه کار ماست که او را پایه ای بس والاست

 و هر چه گفتیم،در خور قلم بی بضاعت خود گفتیم نه در خور سخاوت وی.

شما هم چنان بخوانید که ما را نان،سنگ نگردد و استاد،

 

در جنگ من این حدیث چنان نوشتم که غیر ندانست

  تو هم ز روی تفقد چنان بخوان که تو دانی...

     

 حکومتی اسلامی بر پایه عدالت علی ع نه فریبکاری عوام!

 

دیروز پای درد دل دوستی نشسته بودم.

اون واسم میگفت:

"تلویزیون شده  آتشی افتاده توی خونه ها.

فکر جیب های خالی ما رو نمیکنه.

از اون صبح تا شب  کارشون شده پخش آگهی و تبلیغات

 اونم  صرفا واسه پرکردن جیبهای خودشون!

آخه نمیگن مردم که واسه تهیه مایحتاج روزانه شون درمونده هستن

 چه نیازی به تبلیغ کالاهای لوکس و خرید اونها دارن؟

آخه قربونت برم ما  اگه همت کنیم و بتونیم

 شکم بچه هامون رو سیر کنیم شاهکار کردیم.  

البته هنوز تا نشون دادن  سفره های افطاری اعیانی

 که تازگی ها بدجور مد شده چند وقتی مونده!

اون موقع هستش که دلم میخواد روزی هزار بار بمیرم

تا پیش بچه های همیشه روزه و گرسنه ام شرمنده نشم.

با این برنامه های بی محتوا فقر فرهنگی که بیداد میکنه

 شما رو به خدا فکری به حال فقر اقتصادی و تبعیض هایی

که قرار بود برداشته بشه بکنید."

باور کنید امثال این دوست من که صورتشون رو

با سیلی سرخ نگه میدارن کم نیستند!

یادمون باشه

انقلاب ما  حکومتی اسلامی هستش بر پایه عدالت علی ع

نه فریبکاری عوام و گرسنه موندنشون !

 

 

عید مبعث مبارک باد.

 

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

مجبور کردن زنی به سقط کردن جنین ۷ ماهه+تصاویر دلخراش

 

دوستان سلام.

خبر این سقط جنین رو در این سایت خوندم و بی نهایت متاثر شدم.

همون لحظه به خدا گفتم:

خدای من اگه قرار بود به زن اینطوری بها داده بشه اصلا چرا خلقش کردی؟

بیچاره جنین!

وبدتر از اون بیچاره مادرش !!!!  

از این سایت کپی شده:

http://www.yasgroup.ir/tag/yasgroup-ir

 2aa0fc78eba0f4e10478092c0cee5222 مجبور کردن زنی به سقط کردن جنین ۷ ماهه+تصاویر دلخراش

اگه فکر میکنید تحملش رو ندارید ادامه عکسهارو نگاه نکنید!

 

ادامه نوشته

خلاصه رمان‎های بزرگ جهان: بینوایان

 
 
این رمان هم جزء اون  تکالیفی هستش که به توصیه استاد ابوالفتحی میتونیم با اون دو نشان بزنیم
یکی واسه کسب نمره و اون یکی که خیلی مهمتره واسه آشتی با مطالعه
البته سالها پیش شاید زمانی که اول راهنمایی بودم واسه اولین بار خوندمش.و بارها فیلمش رو دیدم
اما...
استاد فرموده اند با دیدی متفاوت دوباره بخونیم.
با توجه به زمان امتحانات ترم و تکالیف متعدد دیگه امیدوارم بتونم دوباره بخونمش.
 
 
 
 
 ویکتور هوگو، شاعر، نمایشنامه و رمان‎نویس فرانسوی در قرن نوزدهم (1885 ـ 1802) یکی از مشهورترین داستان‎نویسان رمانتیک این قرن است.

پدر وی از فرماندهان ارتش ناپلئون بود. ده ساله بود که مادرش از پدرش طلاق گرفت. چند سال بعد با اینکه مادر هوگو می‎خواست او وکیل شود اما ویکتور دنبال نویسندگی رفت.

پانزده ساله بود که برخی از اعضای فرهنگستان فرانسه به اشعار او علاقه‎مند شدند. چهار سال بعد نیز لویی شانزدهم چنان از نخستین مجموعة اشعارش خوشش آمد که برای او مقرری سالانه برقرار کرد.

هوگو با اینکه شاعر، نمایشنامه‎نویس و رمان‎نویس بود، و در حدود پنجاه اثر از خود به یادگار گذاشت، اما شاید راز جاودانگی‎اش بیشتر به خاطر رمان‎هایش به ویژه بینوایان (1862) باشد.

 این رمان که انسان‎دوستی و عشق به فقرا در آن موج می‎زند، به خاطر داستان گیرا، شخصیت‎های گوناگون، صحنه‎‎های رنگارنگ و ارائة تصاویری واقعی از بی‎عدالتی و فقر شاید ـ به قول هوگو ـ تا وقتی فقر در جهان هست، هنوز میلیون‎ها خواننده داشته باشد.

اما این رمان اهمیت دیگری نیز دارد: تاریخ، جغرافیا، روابط اجتماعی و سیاسی فرانسه و مردم آن را، ضمن داستانی جذاب و با ریزبینی خاصی تصویر می‎کند، آن هم در دوره‎ای که غیر از رسانه‎های نوشتاری، رسانة دیگری نبود.

اما این نقطة قوت در ضمن نقطة ضعف آن نیز هست: هوگو در جای جای رمان، داستان را رها می‎کند تا اطلاعاتی سیاسی، علمی، اخلاقی، جامعه‎شناختی و... به خواننده بدهد و همین نیز رمان را بیش از حد طولانی کرده است. کوتاه کردن این رمان که بیش از دو هزار صفحه است، کاری است توانفرسا، اما بی‎شک هیچ متن خلاصه شده‎ای خواننده را از خواندن این اثر سِترگ بی‎نیاز نمی‎کند.

ادامه نوشته

امان  از  اعتماد ...

 

 

اشتباهی که همه عمر پشیمانم کرد

 

اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم ...

 

 

 

من مانده ام تنهای تنها

www.mihansalamat.com 

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها

گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها

جاری عشق باش، نه مرداب ترس ...

 

بی عشق،
آدمی گنگی خواب دیده است.
کسی که عشق را تجربه نکرده،
به معنای واقعی کلمه،
هنوز متولد نشده است.
چنین شخصی، به لحاظ ظاهری،
خارج از زهدان مادر زندگی می کند،
اما به لحاظ روحی دچار قبض و گرفتگی ست
و درهای وجودش،
به روی باد و باران و خورشید و آسمان بسته است.
او در حصار ترس زندانی ست.
اگر بسته بمانی،
انرژی هایت در درونت می چرخند،
به بیرون جاری نمی شوند
و به دریای هستی نمی ریزند.
گر تماس تو با هستی،
با آن کل یگانه،
قطع شود،
دچار خسران می شوی و احساس بیچارگی می کنی.
اگر از جاری شدن بمانی،
راکد می شوی،
مرداب می شوی،
می میری،
می گندی،
آن گاه دیگر نه رودی پرخروش،
بلکه مردابی گل آلود هستی.
ترس، فقط مرگ را در چنته دارد؛
زیرا کمترین اثری از آثار حیات در آن نیست.
اما همین انرژی –
اگر گشوده باشی –
به عشق تبدیل می شود.
درها و پنجره های وجودت را بگشا...
نفس بکش.
ببین.
همان انرژی، همان آب راکد،
هنگامی که جاری می شود،
هنگامی که در بستر رود سرازیر می شود،
به آبی زلال تغییر ماهیت می دهد.
جهت جریان رودخانه دریاست.
همین جهت است که شفافیت می بخشد،
زلال می کند.
زیرا رو به سوی امری متعالی، قدسی و بی کرانه دارد.
زندگی را عاشقانه زندگی کن،
نه هراسان.
اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی،
دلت بستر رودخانه ی تمامی شعرهای جهان خواهد شد،
لطیف خواهی شد،
 شفیق خواهی بود.
آنگاه نه تنها سعادتمند خواهی زیست،
بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود ...

 

      " از کتاب ما به عشق محتاجیم  "

 

شهادت مظلومانه ی هفتمین مولای غریب شیعیان تسلیت باد.

 

 

امشب رضا ز سوز جگر گریه مى‏کند
مانند سیل ز ابر بصر گریه مى‏کند
تنها پسر نه، دختر چشم انتظار هم
از داغ جانگداز پدر گریه مى ‏کند


عکس, تصویر, اس ام اس تسلیت شهادت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام + عکس

گاندی...

 

هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده

 

دست کسی را به گرمی بفشارید...

 

بیا مهدی ...

 

 اس ام اس جدید روز جمعه مخصوص امام زمان (عج)

 

 نمی دانم اشکم را برای که بریزم



نمی دانم سوز عشق را از که باید بیاموزم



کاش میشد در بن بست سکوت خانه ای از فکر نساخت



کاش میشد عشق را در خاکستر یاد ها نگاه داشت



کاش میشد اشک را در جویبار احساس نریخت



چرا این مردم دل هاشان را با اب سیاه افکار دیگران می شویند



چرا این مردم عطش بودن را در انتظار دیدار یار سیراب نمی کنند



چشمانم از خیره شدن بر صفحات خالی ذهنم خسته شده



نمی دانم چرا هر چه در بیراهه های تنهاییم پرسه میزنم

 

 خانه تنهایی هایم را نمی یابم



کاش می آمدی و من را از حصار سخت دو دلی نجات میدادی ...

 


اللهم عجل لولیک الفرج ....

شنود را از گفت و شنود حذف نکنید!!!!

 

دانشجویی پیش یکی از استادان خود می‌رود و می‌گوید:

«استاد، خوش صحبتی و سخنوری در حرفه آینده من به شدت مورد نیاز

خواهد بود و نقش بسزایی در موفقیتم ایفا می‌کند.

با وجود این، چنین رشته‌ای در تحصیلات دانشگاهی وجود ندارد.

چطور می‌توانم هنر خوش صحبتی  و سخنوری را یاد بگیرم؟»

استاد پاسخ می‌دهد:

«سوال خوبی است و اگر خوب گوش کنی، راه آن را به شما خواهم آموخت.»

پس از این گفت و شنود، سکوت ناخوشایند و خجل کننده‌ای

 بین آنان حکمفرما می‌شود. عاقبت دانشجو سکوت را می شکند و می‌گوید:

«من دارم گوش می‌دهم استاد.»

استاد می‌گوید:« می‌بینی یواش یواش داری راه آن را یاد می‌گیری.»

سکوت و خوب گوش کردن راز یک گفتگوی موفق است.

اغلب اوقات وقتی تمام وقت و حواس خود را صرف گفتن مطالبی

که در ذهن دارید، می‌کنید، زمانی را برای شنیدن حرف طرف مقابل

صرف نمی‌کنید و به عکس العمل‌های او بی‌توجه هستید،

گفتگوی ناموفقی خواهید داشت.

 هرچند که مطالب ارزنده‌ای را بیان کرده باشید.

 

غروب زیبای عاشقانه

 

دلتنگ غروب زیبای دریا هستم

آخه عاشق اونم!

فقط همین...

 

یاد سهراب بخیر !

 

 یاد سهراب بخیر !

 

 آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت:

 

 تو مرا یاد کنی یا نکنی

 

 باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست

 

 اما نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست...

 

شب جدایی  سروده رهی معیری

 

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب

کن شتابی آخر زجان من چه خواهی ، ای شب

مثال زلف دلبری ، ز بخت من سیه تری ، بلا بود سراسری ، تیره همچون آهی ، ای شب

کنی به هجر یار من ، حدیث روزگار من ، بری زکف قرار من ، جانم از غم کاهی ، ای شب

تا که از آن گل دور افتادم

خنده و شادی رفت از یادم

سیه شد روزم ، بی مه رویت دمی نیاسودم

به سیل اشکم ، گواهی ای شب

او شب چون گل نهد به مستی بر بالین سر

من دور از او کنم ز اشک خود بالين را تر

خون دل از بس خوردم بی او

محنت و خاری بردم بی او

مردم بی او

بی رخ آن گل دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهی ای شب

 

باران عشق...

 

نمی دانم

 

خواب کدام واژه ی تر را دیده بودم

 

 

 که تعبیر باران عشق شد؟!

 

 

 

 

 

درباره فیلم بر باد رفته ساخته ویکتور فیلمینگ

سالها پیش برباد رفته رو هم خوندم وهم دیدم

اما جناب ابوالفتحی استاد بزرگوارم فرمودند دوباره خونده بشه.

 شاید واسه خاطر اینکه با درکی عمیقتر خونده

و با دیدی سوای اون چه که دیدیم مشاهده کنیم.

ونه  صرفا واسه پرکردن اوقات فراغت بلکه واسه درک واقعیات...

 

 

و این هم  ويوين لي

بازیگر فیلم بر باد رفته که چندی پیش  در گذشت

 

ادامه نوشته

نگاهم که کردی سکوتم شکست

نگاهم که کردی دلم پر گرفت

دلم غربت زنگ آخر گرفت

نگاهم که کردی سکوتم شکست

درون دلم عشق گویی نشست

نگاهم که کردی زمان صبر کرد

دل آسمان را پر از ابر کرد

و بعد از نگاه تو باران گرفت

و عشقی درون تنم جان گرفت

نگاهم کن و باز بامن بمان

تو حرف دل بی کسم را بخوان

نگاهم کن ای زندگی بخش من

و با قلبم از عشق حرفی بزن

مردی با چشمهای ِ خیس ...!

می گویند : شاد بنویس ...

نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم ،

که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای ِ خیس ...!

عیسی فیوج

تنهاترين ...

 

گاهي كسي مي شود تكيه گاه دلت..

همين كه نباشد...

همين كه با محبت نگاهت نكند..

دنيا انگار عليه توست..

دنيا انگار ديگر دنيا نيست.. ...

تنهاترين مي شوي..

 

دیوار تنهایی...

 

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

 

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

 

بلکه برای اینکه ببینی

 

برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند!!!

 

اينجا سرزمين واژه هاي وارونه است:

دنیای وارونه....                             دلواپسی ها

اينجا سرزمين واژه هاي وارونه است:

جايي که گنج , "جنگ" مي شود

درمان, " نامرد" مي شود

قهقه , "هق هق" مي شود...

اما.....

اما دزد همان " دزد" است

درد همان " درد "

و

گرگ همان " گرگ"

و.....

" فقط خدا کنه ما آدمها توی رسم زندگی و رفاقت آنقدر وارونه نباشیم"

زیر و بالای خط...

 

 

بعضی از آدمها بالای خط فقر هستند

 اما متاسفانه زیر خط فهم . . .!

 

 

 

در آستانه امتحانات دانشگاه

ضد حال...
 
نشسته بودم سر کلاس مامانم بهم اس ام اس داد :


 بابای بدبختت داره ترمی  ۸۰۰ هزار تومن  واسه دانشگاهت پول میده


اونوقت تو سر کلاس گوشیتو چک میکنی ببینی کی اس ام اس داده ؟؟

حرفهای ناگفته...

حرفهائی هستند که

اگر نگویی می میری

اگر بگویی می میرند !

تا ابد در دلت می مانند

و با تو زندگی میکنند

بی آنکه گفته شوند . . ..

 

شعری از فریدون مشیری تقدیم به دوستانم

 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست…
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که *سهراب* نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟

فریدون مشیری

دست هـــای کــوچـــکش...

بـــه زور بـــه شیشـــه هــای ماشیــن شاسی بلنـــد حــاجی می رسد


التمـــاس می کنـــد : آقــــا. . . آقـــا "دعـــا " مـــیخری؟


و حاجــی بـی اعتنــا تسبیـــح دانـــه درشتـــش را مــی گـــردانـــد


و بــــرای فـــرج ِآقــــا "دعــا " مـی کنـــد . . . / .


فاصله ای عادلانه در  راه رفتن تا... دویدن!

 

 

عده ای راه می روند که غذایشان هضم شود

اما  عده ای هم می دوند که گرسنه نمانند... !