یک وقتهایی...

یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !

حسین پناهی

نقـاشی هنرمنـدانه روی ماشینـهای کثیـف

 
احتمالا شما هم اتومبیل هایی که صاحبش دستی به سر و روی آن نکشیده و بسیار کثیف و گرد و خاکی است را دیده اید و با واژه "لطفا مرا بشویید" نوشته شده بر روی آن آشنا هستید. اما آیا می دانستید همین اتومبیل شسته نشده و کثیف می تواند تابلویی برای خلق یک اثر هنری زیبا باشد؟ Scott Wade شاید تنها شخصی باشه که اقلا بعنوان مبتکر اینکار برای خلق اثر هنری از ماشین های کثیف بهترین بهره را برده و مانند بوم نقاشی بر روی آن به نقاشی پرداخته است. آقای اسکات وید 51 ساله متولد 1960 قبلا فوتبال استرالیایی بازی می کرده. او اهل تاسمانی است و اکنون نیز در زمینه ورزش در آنجا مسئولیت دارد گرچه میشه گفت دیگه این نوع هنر هم جزئی از مهارت های اون هست، اما یک تفاوت کلی بین این کار هنری با هنرهای دیگه هست و اون اینکه وقتی بارون بیاد یا ماشینه شسته بشه دیگه اثر هنری بر جای نمی مونه ...
 
 
 



 لطفا به ادامه مطلب بروید...


ادامه نوشته

خطاب  من به خوش نشینان توانمند...

 

دوستان عزیز و یاران همراهم  سلام.

نمیخوام واستون قصه بگم اما شاید  حرفهای امروز من قصه غصه  خیلی ازانسانهای  هم نوع

من هستش که این روزها روی صورتشون  دیگه جایی واسه سرخ شدن باقی نمونده...!

==============

همین امروز شخصی آبرومند واسم درد دل می کرد...

از مشکلات  فراوانی که  واسه به ثمر رسوندن بچه های یتیمش با اونها دست و پنجه نرم می کرد

از تلاش و کار شبانه روزش که شاید  فقط بتونه شکم سه تا یتیمش رو با لقمه نان و جرعه آبی پرکنه! 

از ظلمی که اقوامش واسه نوش جان کردن میراث بچه هاش به اون روا داشتند و...

با صدایی غمگین وخسته از من پرسید:

"مگه همه ما فرزندان آدم نیستیم پس چرا عده ای در عرشند و عده دیگه بر فرش؟!"

بغضم رو فرو بردم و درحالی که هاله ای از اشک نمیذاشت  به خوبی ببینمش 

دستهاش رو فشردم و بهش گفتم:

عزیزم مطمئن باش پاداش تو نزد خدا بیشتره

 چون عرش نشینان  فقط نعمت های خدا رو دارند اما

تو خود خدا رو داری ...

بعد از اینکه از او جدا شدم مدام  حرفهاش توی ذهنم مرور میشد و درد او رو با تمام وجود 

 در قلبم  حس می کردم.نمی تونستم لحظه ای آرام باشم. 

 تا اینکه  به خوش نشینانی فکر کردم  که چرا در زندگی بدون اینکه نیم نگاهی به هم نوعانشون

 داشته باشند صرفا خودشون رو می بینند و مدام به  شهوت  و شکمشون می رسند و

 خوشبختی رو اینگونه  معنا می کنند ؟!

یار وغمخوارتنهایی هام رو به دست گرفتم

 و خطاب به عرش نشینان خوش نشین چند بیتی رو بدینگونه سرودم

 و این چنین بغضی  که  نفس کشیدنم  رو دشوار میکرد  بر کاغذ سپید باریدم...

   

در زندگی سه چیز صدا نداره:مرگ فقیر-ظلم غنی-چوب خدا

 

                       

                                 گرفتم با دو دستم آن دلی را

                                                                                               که دائم می شکست از فرط غم ها

                                 کمی همدرد او گشتم در این ره

                                                                                                بگفتا چیست آخر وضع دنیا

                                  یکی در ناز و در نعمت نشیند

                                                                                                 ولیکن دیگری را نیست گرما

                               شبی را بی غذا سر می کند او

                                                                                                  گهی لذت برد از نان و خرما

                               الا ای خوش نشینان توانمند

                                                                                                   به خاطر آورید پایان دنیا

                               چو آن دل را شکستی مرهمی نه

                                                                                                 وگرنه می شوی رسوا در عقبی

 

 

 

بازدید از تکیه معاون الملک با دیدی متفاوت همراه با عکسهایی زیبا

  

 

دوستان عزیزم سلام

با توجه به قولی که در خصوص پست گزارش بازدید بهتون داده بودم

 از اینکه این پست  دو روز دیر شد معذرت میخوام.

=======================

در روز دوشنبه دوم مرداد ماه جاری 

پس از دقایقی انتظار همراه استاد  آرمانفر و دیگر دوستان

به منظور بازدید از تکیه معاون الملک راه افتادیم.

علاوه بر اینکه اکثر دوستان روزه بودند هوا هم بس ناجوانمردانه گرم بود!

وارد تکیه شدیم.باوجودیکه بارها از  اون مکان فرهنگی دیدن کرده بودم

 اما بازهم واسم تازگی داشت چراکه این بار  می خواستم

به عنوان دانشجوی امور فرهنگی و با آموخته هایم در این خصوص

از آن مکان فرهنگی بازدید کنم.

به یاداستاد بزرگوارم افتادم که ترم گذشته در خصوص دیدن فیلم و هر آنچه که

 در اطرافمون هست  توصیه می فرمودند که با دقت بیشتر و دید تازه ای

 ببینیم و تحلیل و تفسیر کنیم.

گرمای هوا رو به عشق زیبایی های تکیه معاون الملک فراموش کردم

و با نگاهی نو و تازه مشغول دیدن آثار و معماری زیبا وحیرت آورش شدم .

البته همزمان با اون به یادگار عکسهایی می گرفتم تا درآلبوم  خاطرات

زندگی ام ثبتشان نمایم.

گوشه گوشه تکیه با من سخن می گفت.

درب  های قدیمی آن ...

 ستون های زیبا و استوارش...

نقاشی هایی  که هر یک حقیقتی از زندگی را برایت بازگو می کرد...

شیشه های رنگارنگ و چشم نوازش که هاله ای از نور را در آن می دیدم 

 که مرا به یاد  زیبایی شناسی ابن هیثم و نظریه های ارزشمندش

در آن مورد می انداخت...

ماکت زندگی و لباسهای محلی بسیار زیبا و وسایل قدیمی

که شاید هنوز بوی بزرگ مردان وزنان گذشته را از آنها استشمام می کردی...

آنقدر مشغول عکاسی و دیدن و لذت بردن بودم که از دوستانم غافل شده بودم ...

عده ای همچو من از دیدن آن همه خوبی و زیبایی ارزشمند لذت می بردند

و گروهی نیز از فرط خستگی و گرما

مکانی را برای استراحت برگزیده و نشسته بودند.

اما در کنار آن همه زیبایی های تکیه چشمانم آنچه را که نباید ببیند

 دید و باز هم غصه ای بر دلم نشست!

اتاقهایی با شیشه های شکسته  که به صورت بسیار نامنظم

 آرامگاه وسایل اضافی و یا شاید اسقاطی بود وبه راحتی

 تمام آن زشتی ها دیده شده و از زیبایی های آن معماری بی نظیرکاسته می شد.

تصاویر و نقاشی های نابی که متاسفانه به علت بی توجهی مسئولین

 میراث فرهنگی چشمهایشان از حدقه بیرون آمده بود!

دربهای چوبی زیبایی  با تار عنکبوتهای بسیار

 که نشان از غربت و عدم رسیدگی به نظافت آن مکان فرهنگی بود

به چشم می خورد.

نمای حیاط تکیه بسیار دیدنی بود اما  صندلی های پلاستیکی آبی رنگ

 که مامنی بود برای رفع خستگی بازدید کنندگان

  به هیچ عنوان با معماری قدیمی آنجا هم خوانی نداشت  ...!

خلاصه شما هم اگرنگاهی عمیق به تکیه می داشتید درکنار زیبایی هایش

خرابی ها و کاستی هایی را نیز مشاهده می کردی که دلت را می سوزاند

 از این همه بی مهری روزگار!!!! 

در انتهای بازدید از استاد تقاضا کردم عکسی دسته جمعی گرفته شود

 تا برگ زرینی گردد در دفتر خاطرات بازدید به یاد ماندنی مان...

هنگام خروج از آن همه صفا و زیبایی آرزو کردم که ای کاش  بیش از پیش 

 به مکانهای ارزشمندی که از گذشتگان برای ما به یادگار مانده است 

 رسیدگی شده و به دیگران شناسایی گردد.چراکه عده ای از دوستان

 با وجود زاگرس نشین بودنشان

برای اولین بار قدم در صحن آن تکیه معروف و زیبا می گذاشتند!!!!

 

   لطفا  توضیحات درباره تکیه معاون الملک و عکسهای بازدید را در ادامه مطلب مشاهده بفرمایید

ادامه نوشته

عکسهایی از ترسناکترین موزه دنیا "موزه شکنجه"

 
عزیزان این پست رو از وبلاگ موزه استفاده کردم.
میتونید عکسهای کاملش رو اونجا ببینید.
 
 
                   ===========================
 
 
Mdina  پایتخت تاریخی مالت است. این شهر کمتر از 300 نفر جمعیت دارد،
اما یکی از ترسناک ترین و حیرت آورترین موزه های زمین در اینجا برپا است
 موزه شکنجه

 

عکسهایی از ترسناکترین موزه دنیا (+18)

احساس اعتماد و امنیت در عشق

 

اعتماد از بنیانی‌ترین ویژگی‌های عشق است.

ما نیازمندیم که احساس ایمنی کنیم و بدانیم دیگران خواهان رشد و سعادت ما هستند. می‌خواهیم یقین کنیم که دیگران برای ما هستند، وگرنه در نزد ما بی‌اعتبار می‌شوند و به حال و روزشان بی‌توجه خواهیم ماند.

 همیشه دیگران را می‌آزماییم تا مطمئن شویم آیا حقیقتاً دوست‌مان دارند و ملاحظه‌مان را می‌کنند یا نه. محافظه‌کارند یا بی‌پروا. با همدلی به حرف‌هایمان گوش می‌دهند، خوشبختی ما ‌آن‌ها را هم خوشبخت می‌کند یا نه.

 به وقت احتیاج در کنارمان می‌مانند یا به کوچک‌ترین ناملایمتی ترک‌مان می‌کنند. همین که به عشق آن‌ها اطمینان پیدا کردیم، دیگر همه کاری از ما برمی‌آید.

 دلگرم می‌شویم تا رشد کنیم و مرزهای خیالی را بشکنیم. نیرو می‌یابیم تا بر ترس‌هایمان غلبه کنیم و بر عادت‌های خود ویرانگرمان فائق آییم.

می‌توانیم یکدندگی را کنار بگذاریم، آنچه می‌خواهد دل تنگ‌مان بگوییم و حتی معذرت بخواهیم؛ عملی که بسیار دشوار است.

 این معجزه‌ها، هرچند کوچک،

 زمانی رخ می‌دهند که در عشق، احساس اعتماد و امنیت کنیم.


====================

برگرفته از كتاب:
بوسكاليا، لئو؛ زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري‌فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: البرز 1386.

 

غمهای نشسته ام ...!

 

 تو ظرفشویی دلم ،

         کلی غم واسه شستن مونده !!

                         کاش غم شویی داشتم ،

                                          و مایه ی محبتی !!!

                                                             دل را می شستم   !!

 

شب های بارانی...

 

دستـم را بالا می برم
و آسمان را پایین مـی کشـم
می خواهـم بزرگی زمین را نشان آسمان دهـم !
تا بداند
گمشده من
نه در آغـوش او . . .
که در همین خاک بـی انتهاست
آنقدر از دل تنگـی هایـم برایش
خواهـم گفت
تا سـرخ شود . . .
تا نـم نـم بگرید . . .
آن وقت رهایش مـی کنـم
و مـی دانـم
کسی هـرگـز نـخواهد دانست
غـم آن غروب بارانـی

همه
از دلتنگی های من بود . . . !

 

امان از دلتنگی...!

 

دلم هوای دلتنگی کودکیم را دارد


معصوم وبی اندوه


آرام آرام نگاهم را به باران می دهم


تا اشکهایم از نامحرمان پنهان بماند

امروز دلم سراغ بستنی و کوچه و بازی های کودکیم را گرفت و من...

 

افسوس که دیگر دلتنگی هایمان نیز کودکانه نیست

و ...

بزرگی اش از پا در می آوردمان! 

 

انسانیتی که با  عاشقان مدفون شد!

 

بخشی از این پست رو از وبلاگ استاد ابوالفتحی

استفاده کردم و بقیه مطالب رو از  سایت   

ganjejang.com

عاشقان انسانی که جونشون رو بی هیچ ادعایی

 واسه ما در طبقی از اخلاص گذاشتند که متاسفانه امروز

از اون  اخلاص  و انسانیت خبری نیست !!!!

 

===========

ما ایرانی ها همه تام کروز رو می شناسیم ولی قهرمانان ایران رو

نمی شناسیم این داستان فیلم نیست واقعی است.

می خوام با قهرمان واقعی وطن پرست گمنام ایرانی آشنا بشید

و اینکه چطور برای  ایران جان داد

===============

سید علی اقبالی دوگاهه

سرلشکر خلبان شهید سید علی اقبالی دوگاهه

سرلشکر خلبان شهید سید علی اقبالی دوگاهه

کشور: ایران
شهر: تهران
تاریخ: در اول آبان ماه ۱۳۵۹ مصادف با عید قربان در زمان بازگشت از ماموریت موفقیت آمیز، هواپیمایش سرنگون و پس از اسارت به دستور صدام به فجیع‌ترین و بیرحمانه ترین وضع به شهادت رسید
محل دفن: نیمی از پیکر مطهرش در قبرستان محافظیه نینوا در جوار ضرت اباعبدا… الحسین(ع) و بخشی دیگر در قبرستان زبیر موصل به خاک سپرده شده بود، پیکرش پس از تفحص به کشور منتقل و در پنجم مردادماه ۱۳۸۱ در ایام فاطمیه (س) در قطعه خلبانان بهشت زهرا آرام گرفت

سرلشکر خلبان شهید سید علی اقبالی دوگاهه در هفتم مهر ماه ۱۳۲۸ در محله دوگاهه شهرستان رودبار در استان گیلان دیده به جهان گشود. دوران طفولیت و تحصیلات ابتدایی را در رودبار پشت سر گذاشت و برای ادامه تحصیل و اخذ دیپلم به تهران آمد و در دبیرستان امیرکبیر ثبت نام کرد. وی پس از اخذ دیپلم، با عشق و علاقه وافری که به پرواز و حراست از آسمان میهن داشت، در تاریخ سیزدهم آذر ماه ۱۳۴۶ به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد.

پس از طی آموزش های نظامی، موفقیت در آزمون‌های زبان انگلیسی، مهارت های فنی تخصصی، پشت سرگذاشتن دوره‌های آکادمی پرواز و پرواز مقدماتی با هواپیماهای پاپ و F-33، در بیست ‌و پنجم مردادماه ۱۳۴۷ به منظور تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای امریکا اعزام گردید. پس از طی دوره‌های تکمیلی و پرواز با هواپیماهای T-38 , T-37 , T-6 , T-41 به مدت ۲۲۰ ساعت و دریافت نشان خلبانی و کسب رتبه نخست در بین بیش از ۴۰۰ دانشجوی خلبانی از کشورهای مختلف به عنوان خلبان نمونه این پایگاه به ایران بازگشت.

سرلشکر خلبان شهید سید علی اقبالی دوگاهه

سرلشکر خلبان شهید سید علی اقبالی دوگاهه

ادامه نوشته

ترکیب نقاشی با واقعیت

 

ببینید ولذت ببرید


 

ادامه نوشته

مسلم کسی را بود روزه داشت / که درمانده‌ای را دهد نان چاشت

 

 

حکایت

 

سعدی/بوستان/باب دوم در احسان
 
سعدی
 
 

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن

که خیز ای مبارک در رزق زن

برو تا ز خوانت نصیبی دهند

که فرزندکانت نظر بر رهند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

که سلطان به شب نیت روزه کرد

زن از ناامیدی سر انداخت پیش

همی گفت با خود دل از فاقه ریش

که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟

که افطار او عید طفلان ماست

خورنده که خیرش برآید ز دست

به از صائم الدهر دنیا پرست

مسلم کسی را بود روزه داشت

 که درمانده‌ای را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم که سعیی بری

ز خود بازگیری و هم خود خوری؟