برای مادرم که تنها همرازم بود...
سلام دوستان و عزیزان همیشه همراهم.
امروز بعضی از دوستان ازمن می پرسیدند چه حوصله ای دارم که
مرتب آپ می کنم و به خصوص با وجود امتحانات ترم چطور فرصت نوشتن دارم
و چرا می نویسم و به روزم و...؟!
بهشون عرض کردم :
خوندن شعر ونوشتن دل نوشته نه تنها خسته کننده نیست
بلکه باعث رفع خستگی های روزمره ام میشه.
وقتی می خونم و می نویسم انگار تازه متولد شده ام.
از کنارهم چیدن واژه هایی که هر کدومشون می تونه
رازهایی رو فریاد کنه لذت می برم...
بار دیگه پست جدید استاد گرانمایه جناب آقای ابوالفتحی
باعث شد که به خلوت شبانه دل بسپارم و بنویسم...
این بار به یاد تموم مادرانی که درد و غم فراقشون تا ابد بر دلمون سنگینی میکنه.
مادرم که یگانه عشقم بود و ...
زمانی که رفت...
عشق و هستی ام را با خود برد...
و امروز در نیمه های شب به یادش وبرایش می نویسم ...
****************
توای مادر بمان با من همیشه
که بی تو زندگی معنا نمیشه
تو را خواهم که باشی همدم من
که تا نازم کنی ای مادر من
ببوسم من دوباره روی ماهت
شوم من آتشی اندر نگاهت
به تو وا گو نمایم من غم دل
زتوخواهم شوی همراز و همدل
تو مادر جان مرا بی کس نمودی
چو رفتی شادی از قلبم ربودی
کنون که دیده ای بی دل بگشتم
ز این رو بوده بی مادر بگشتم
به الهامت نگاهی مهربان کن
مرا هر دم به سوی خود صدا کن
که تا راحت شوم از غصه و غم
چو بینم روی ماهت را همه دم




دلنوشته ها و حرف های دل الهام