من انتظار تو را می کِشم و تو مرا از انتظارت می کُشی...!
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است...
**********

**********
مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس میرود ایام
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام
ببردی از دل من مهر، هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم، چه کار با اصنام
به کام دل، نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرو رفت و بر نیامد کام
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمیکنند اقدام
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند، نه هوش استفهام
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزه های عظام
ملامتم نکند هیچکس در این سودا
که عشق می، بستاند ز دست عقل، زمام
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مقام
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام

دلنوشته ها و حرف های دل الهام