شیطان را دیدم...
نشسته بر بساط صبحانه ...و آرام لقمه بر میداشت...
گفتم:ظهر شده ...هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای...!؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت:خود را باز نشسته کرده ام.پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف باز گشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟
شیطان گفت:من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم .
دیدم انسانها...آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام می دادم...روزانه
به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است ؟؟؟
شیطان در حالی که بساط خودرا برمی چید تا در کناری آرام بخوابد...
زیرلب گفت:آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن...نمی دانستم که
نسل او در زشتی و دروغ و خیانت تا کجا میتواند فرا رود...
وگرنه در برابر آدم به سجده میرفتم و میگفتم که :
هــــــمــــانــــا کــــــه خــــــود پــــــــــدر مــــــــــنـــــــی.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲:۰ ب.ظ توسط الهام کاکی
|