مهمانان بی دردسر...
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...
حسین پناهی
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...
حسین پناهی
خبر به دورترین نقطه جهان برسد :
"نخواست او به منِ خسته -بی گمان- برسد!"
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد, به دیگران برسد؟!
چه می کنی اگر آنرا که خواستی یک عمر
براحتی کسی از راه,ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته, به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند...
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی , بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد !
خدا کند که ... نه ! نفرین نمی کنم , که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد !
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ...
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدامی برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
من صبورم اما
بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند می ترسم
من صبورم اما...آه!
این بغض گران صبر نمی داند چیست...!
ای خدای من !
مرا فهمی عطا کن ، که از سوختنم
ساخته ای آباد از من بجا ماند . . .
برده ام یاد كه دل عاشق بی تاب تو بود
خسته بود از همه دنیا و فقط یار تو بود
برده ام یاد كه دل در همه شب یاد تو بود
كس ندانست كه او عاشق بیمارتو بود
شب و روزش همه رویای تو بود
در دلش شور و تمنای تو بود
آتشی بود كه بر خرمن كاهی افتاد
شعله ای زد به جهانی افتاد
دل بیچاره به چاهی افتاد
كس ندانست كه او در همه راهی افتاد
عشق آمد به جهان آتش زد
سوز و سازی به همه عالم زد
برده ام یاد كه در تب و تابش می سوخت
همه ایام فقط چشم به این در می دوخت
من تهی بودم و سرشار شدم
دل به رویای تو بستم و چه بیمار شدم
عشق تو شور قشنگی به همه شعرم داد
یادتو رنگ قشنگی به همه جانم داد
كاش می شد كه نبود زندگی رنگ و ریا
و فقط شانه تو بود ماوا گه ما
حس تلخی دارم ؛ مثل یه شعر عجیب
و زمان می گذرد؛ ثانیه هایی چه غریب
وای بر ثانیه ها كه چنان می گذرند
وای بر ساعت ها كه چه سان می گذرند
عمر ما می گذرد من و تو تنهاییم
من و تو عاشق هم هر دو در جایگه غم هاییم
می هراسم از تو كه چه دوری از من
می هراسم از غم كه بگوید با من
دل بكن از این عشق چون خیالی خام است
عشق تو رفت ز دست؛ آرزویی خام است
لعن و نفرین به همه عالم باد گر بگیرد از من
عشق من؛ هستی من؛ شور و سر مستی من
نرود از یادم كه دلم بی تاب است
ظاهرا عشق عزیز غم نفرین شده امشب خواب است
چون دلم بی تاب است
پس در آغوشم گیر؛ غم نفرین شده امشب خواب است
:مردها زن ها را دوست دارند چون
دستم بوی گل میداد...
مرا به چیدن گل محکوم کردند
اما کسی فکر نکرد
شاید گلی کاشته باشم !
در يازدهمين روز فروردين۹۱
هنگامی كه ناقوس مرگ، فراق مادر را به صدا در آورد و طومار زندگی او را در هم پیچید، نورامید در دل اهل خانه خاموش شد.
این اتفاق ناگوار بر همه افراد خانواده تأثیر گذاشت.اماسخت ترین ضربه را من دیدم كه سالها پيش طعم تلخ فراق مادرم را چشيده بودم.
مادرم، به جمع رفتگان پیوسته و سینه سرد قبرستان، پذیرای جسم بی روح او شده است .
نور كم خورشید، با هجوم ابرهای سیاه، به كلی محو شده بود. گویی آسمان هم، در غم از دست دادن مادرمان، با ما ابراز همدردی می كند.
گويي مي داند فراق مادر يعني مرگ تدريجي روزهاي باقي مانده از عمرمان ...
روحش شاد و يادش گرامي باد