غروب امروز خیلی دلتنگ بودم.

شاید یک دلتنگی خاص...!

و فقط خودش،  معین و یاورم شدو به فریاد دلم رسید . 

 برزبون جاری شد غمی که دل رو آزار میداد .

تا اینکه باسرودن و نوشتن این دوبیت ، کمی آروم شدم...

 

خدا داند ، که تنهاو حزینم


زآن رو دست ، می گیرد کریمم


به یادش ، ربنایش گویم از دل

 
که تا بخشد ، گناهان کبیرم...