خدا داند که تنها و حزینم...
غروب امروز خیلی دلتنگ بودم.
شاید یک دلتنگی خاص...!
و فقط خودش، معین و یاورم شدو به فریاد دلم رسید .
برزبون جاری شد غمی که دل رو آزار میداد .
تا اینکه باسرودن و نوشتن این دوبیت ، کمی آروم شدم...
خدا داند ، که تنهاو حزینم
زآن رو دست ، می گیرد کریمم
به یادش ، ربنایش گویم از دل
که تا بخشد ، گناهان کبیرم...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت ۷:۳۶ ب.ظ توسط الهام کاکی
|
دلنوشته ها و حرف های دل الهام