منتظر نباش که شبی بشنوی...

از این دلبستگی های ساده دل بریده ام...

که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام...

یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کردم...

اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان...

هر جور تو راحتی ! باران زده ی من...!

همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری...

برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی ست...

من که اینجا کاری نمی کنم...

فقط گه گاه...

گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم...

همین! این کار هم که نور نمی خواهد...

می دانم که به حرفهایم می خندی...

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم...

باران می آید...

صدای باران را می شنوی...؟!

دکلمه زیبایی از مریم وشایدحرف دل من از زبان او ...


http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2013/8.jpg