تاريخ : سه شنبه پنجم دی 1391 | 2:10 قبل از ظهر | نویسنده : الهام کاکی

   

گذشت عمر و تو گویی خیال و خوابی بود
گذشت ِ حسرت و آینده چون سرابی بود

نبود لایق تفسیر و در خور تعبیر
نه زندگی که پریشان خیال و خوابی بود

براستی که ز دریای بی کران وجود
وجود ناقص ما فی المثل حبابی بود

سری بدست نیامد مرا ز رشته ی عمر
که سر به سر گرهی بود و پیچ و تابی بود

چه رازها که نگفتیم و بارها در دل
نهفته ماند چو گنجی که در خرابی بود

ز عمر طرف نبستیم جز در آن محفل
که همزبان قلمی، همنشین کتابی بود

ز تیرگی چو شبی زندگی گذشت و در آن
فروغ عشق و جوانی چو ماهتابی بود

بشستمی همه با آب دیده دفتر عمر
در آن اگر نه از آئین عشق، بابی بود

ز عمر دوره ی برجسته شباب «نسیم»
درست همچو حبابی، به روی آبی بود

علی صدارت (نسیم)

********************

 

سید محمدمهدی یک سال و شش ماهه

سیدمحمدمهدی پنج ساله

اسماسادات یک سال و شش ماهه

سیدمحمد مهدی شانزده ساله 

بسیجی شانزده ساله

 

و اسماسادات در هجده سالگی...

که البته اجازه ثبت تصویرش را به من نداد!

**********

*****************************

این قافله عمر عجب می گذرد


دریاب دمی که با طرب می گذرد


ساقی غم فردای حریفان چه خوری


پیش آر پیاله را که شب می گذرد...

 


برچسب‌ها: الهام, فرزندانم, جوانی, عشق, حسرت